چندين لايه‌گی سروش
سه شنبه 29 آذر 84

باسم الله خیر الاسماء

مهدی شاکری


۱. حدیث نفس: ما هیچ،  ما نگاه
روایت آشنایی من با آثار و اندیشه ی دکتر سروش گفتنی خاصی ندارد. سالیانی پیش در سال های نخست دانشجویی، در نمایشگاه کتاب تهران، در برابر غرفه ی انتشارات سوره، کتابی از شهریار زرشناس در باب روشنفکری در ایران را تورق می کردم. سنگینی نگاه دیگری را در کنار خود بر کتاب حس کردم. نگاه از کتاب بالا آمد و به شکل و شمایل و سیمای من نیز رسید و گذشت. سنگینی نگاه آن ناشناس در طول آن روز با من ماند. به امید دیدار دکتر سروش سری به غرفه ی صراط زدم، قبض و بسطی خریدم و درنگی کردم، اما خبری نشد. در مقابل انتشارات مجلس سراغ مشروح مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی ۱۳۵۸را از فروشنده می گرفتم، که با نگاه و گذار ناشناسی رفتار و گفتار فروشنده بسیار مؤدبانه و احترام آمیز شد. اندکی بعد، همکار فروشنده از سبب احترام فراوان همکارش پرسید و فروشنده هم به آرامی زمزمه کرد که: نشناختی!؟ دکتر سروش بود. کنجکاوانه به غرفه ی صراط که رسیدم، انبوه دختران و پسران مثنوی به دست و همهمه ی آنها نشان می داد که صاحب صراط در پشت خوان است و مثنوی های سروش یا لب لباب های مثنوی خریداری شده را با امضایی همراهی می کند.

لحظه ای سیمای مرد ناشناس و نگاه سنگین اش به خاطرم آمد که با نگاهی نافذ، دستی بر ته ریش جو گندمی و لب گزیده، چشمان اش عنوان کتاب را کاوید و به جوانی من از سر تأمل نگاهی افکند. سوره و زرشناس و روشنفکری در آن روزگار نشانه های جریانی بودند. از لا به لای کلاف جمعیت روزنه ی نگاهی می جستم. ایستادم و سیر تماشا کردم. سنگینی نگاه کنجکاوانه ی من لحظه ای آرامش وی را برهم زد. سر و صداها  که فرو نشست، سلامی کردم و گذشتم؛ بی آن که قبض و بسط اش را امضا کند. سیمای بشری و عادی سروش، بر خلاف نام آسمانی اش از هرگونه کاریزمائی برای من تهی بود و نه اثری از کرامت عارفان، نه تفاخر روشنفکران و نه تبختر روحانیان در آن نبود. برای من سروش همچنان آن نگاه نافد و پرمعنا ماند. برآن نگاه بعدها پرنیان صدائی و سحر بیانی افزوده شد. لرزش کوبنده ی فریاد شریعتی و آرامش رازآلود سخنان سروش، چون آب و آتش نماد دو دوره از تاریخ اجتماعی اصلاح گران اندیشه ی دینی ماندند. بعدها در درس های نقد قبض و بسط در حوزه و دانشگاه، حب و بغض ها و رشک و طعن ها– و گهگاه نقدهایی- را نسبت به طرز بیان و طراز قلم او دیدم. در طی این سالیان، به همت دوستی دقایقی با وی هم سخن شدم، و هرچند فرصت دیداری فراهم نشد، اما همچنان حقه ی مهر بدان مهر و نشان است که بود؛ و این ویژگی نادر سروش ستودنی است که شاگردان اش با حفظ مراتب ادب شاگردی، هیچ گاه مرید او نشدند و ناقدان فکر و مشی او به شمار می روند.

یار غاری که هویت شیعی و ساحت امامت مهدوی را در خطر می دید، از سر دلسوزی و خیرخواهی خواسته بود که در باب مباحثات و مکاتبات اخیر سروش چیزی در ردّ بنویسم. به یاد سخن نیای نبی افتادم که من صاحب ایمان خویش‌ام و للبیت ربّ  ٌ؛ و این خانه خدایی دارد که دست غیب و شهودش ناتوان تر از دست پنهان آدام اسمیت در اقتصاد بازار نیست. (به دور از مناقشه در مثل ها که ابرهه ای و عبد مطلبی و جز آن باشد.)؛ وانگهی در این نقدها قوتی است که بنیان بیت را از آفت های بزرگتر مصون می کنند؛ و خانه ی اهل بیت بی نیاز از آبادانی ماست. در تنگنای زمان و تنگی زمین، دستی که بر آسمان فرا رود و ندایی که از زمین برخیزد، و حدیث نفسی و داعیه ی قدرتی در آن نباشد نشانه ی سودای سر بالایی است که در زمانه ی عسرت آسمان و کثرت سرهای در گریبان مغتنم و مبارک است.

۲. سروش به روایت سروش
گفته اند که از ویژگی های جریان روشنفکری آن است که بیش از همه از خود می گوید و درباره ی خود می نویسد.  سروش نیز از این قاعده مستثنی نیست و شاید نگارش تاریخ اندیشه ی سروش به سبب روشنی پروژه ی فکری و خاستگاه ها و حتا انگیزه های آن (به فرض دخالت آن در چنین فرآیندی) چندان دشوار نباشد. پیشتر وی به تفصیل از آشنایی خود با مولانا و غزالی در قصه ی ارباب معرفت نوشته است. اما در خلال مکاتباتی که برگرد سخنرانی «تشیع و مردم سالاری» در پاریس صورت گرفت، روایت دیگری از سروش در لابه لای سطور، مستور است. این مختصر، به بهانه ی زادروز وی، آینه ای در برابر روایت سروش از سروش می نهد تا زمینه ی شناخت و نقدی بر آراء و آثار وی فراهم شود. 

الف) سروش شاعر:
از انگشت شمار شعر های منتشر شده ی سروش، غزل- مثنوی (یا به تعبیری غزنوی) بلند«همسایه ی دریای طهور» و غزل «خسته ی خاک» با بیت الغزل« بر منار آشنایی ها نمی سوزد چراغی» هستند. نخستین (به نقل صاحب کتابچه) در شهریور ماه 1366 در کیهان فرهنگی(با نام یا بی نام؟) منتشر شده بود و دیگری نیز در ماهنامه ی  کیان. امروز بخش هایی از همسایه‌ی دریای طهور به همت امیر حسین سام در قالب تصنیفی در مجموعه ی صبح، بهار و باران منتشر شده است.

با این وجود، سروش تا مدت ها همچنان از جلوه های شاعری تن می زد، چنان که سال ها بعد در چاپ نخست صراط های مستقیم، در پاورقی از «گوینده ای معاصر» شاهد آورد که:

هین قفس برگیر تا این یک نفس باقی است ما را
این یقین سینه سوزم بس که در حبس گمانم[1]
اما امروزه ابیات دیگر همان غزل به آسانی بر صدر و ذیل مکاتبات سروش خوش نشسته اند:
به کجای اين شب آويزم قبای ژنده ام را
آفتابی، اختری، ماهی نمی پرسد نشانم؟
سينه مالامال درد است ای دريغا غمگساری
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم
از نگاه شور ديوان تلخ ام ای شيرين و زين پس
شعر خود را در شراب چشم هاي ات می نشانم

 در پایگاه رسمی سروش در شبکه ی جهانی اینترنت نیز بخشی به دفتر شعر مجازی وی اختصاص داده شده است و در عمل، «سروش شاعر» به رسمیت شناخته شده است. داوری در باب شعر سروش و جوششی یا کوششی بودن آن و شیوه ی شاعری او، نیازمند آن است که شعرهای بیشتری از وی در آن دفتر مجازی یا به هر طریق در دسترس همگان قرار گیرند.  

به کجا می‌روی ای تازه‌تر از صبح بهاران . . . (آهنگ امير حسين سام و آواز علی بيات) 

ب) سروش: معلم نهج البلاغه
سال های درازی از القاء درس های نهج البلاغه در مسجد و دانشگاه و نشر آن ها در مجموعه های «اوصاف پارسایان» و «حکمت و معیشت» نمی گذرد. وی که در روزگاری نه چندان دور با شرح خطبه ی متقین در پی تدوین علم اخلاق اسلامی از فواره ی فضائل سرحلقه ی پارسایان بود و در جستجوی «لب لباب حکمت عملی و اصول تدبیر منزل و تهذیب خلق و تنظیم معیشت دنیوی»، نامه ی امام علی به فرزندان صلبی و معنوی اش را شرح می کرد و آب از سرچشمه های حکمت و اخلاق علوی می جست، به دنباله ی پرسش های برخاسته از گفته های اخیر، ناگزیر از بر زبان آوردن اعتقادنامه ی برائت خود از تشیع غالی و تأکید بر استمرار تعلیم آموزه های علوی شد.

پاسخ من همان است که خواجه شیراز گفت:
که گفت حـافظ‌ از انـدیـشـه ی تــو بــاز آمــد؟
من این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت
من از اندیشة آن گنج باز نیامده‌ام امّا شما نیز رنج بیهوده می‌برید که این آشنای نهج‌البلاغه را "با قطرات اشک بدرقه" می‌کنید.  ... بلی من هنوز هم نهج‌البلاغه تدریس می‌کنم و با این جواهر حکمت گوهر جانها را فربهی می‌بخشم. ... اما ناچار مي‌گويم که من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاّي روم و نه هيچ کس ديگر -پس از پيامبر(ص)- قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين که بگذريم، هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم. مي‌دانم که اين سخنان سليم در ايران امروز که تشيّع غالي و تفّقه اخباري بر آن سايه افکنده است، آبرو و امنيت و حيات گوينده را نشانه مي‌رود اما «عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد».

گفتگو در باب مرزهای تشیع غالی و تشیع راستین، و داوری های پیدا و پنهان درجه اول در باب برخی آموزه های شیعی  در گفته های اخیر بحثی جداگانه و همچنان گشوده است که مجال دیگری می طلبد. 

ج) سروش: منتقد قدرت و نظام سیاسی
عینی ترین و مشهودترین بخش اندیشه ی سروش، به آراء سیاسی وی باز می گردد و چرخشی که به آرامی و در خلال دو دهه از درون اردوگاه حاکمیت (دست کم در مشارکت و توجیه ایدئولوژیک آراء فرهنگی) به جانب بیرون آن داشته است. تأثیر بی تدبیری بخشی از حاکمیت و سیاست های امنیتی در حوزه ی فرهنگ و اندیشه در این گذار سهمی چشم ناپوشیدنی دارد. اما، به تدریج جنبه های عملی و رویکرد اصلاح گران معرفت دینی به حوزه ی اصلاح اجتماعی آشکار شد و در روندی از آزمون و خطا، سروش از نقاد نظری تئوری ولایت فقیه و تئوریسین نظریه ی حکومت دموکراتیک دینی به ناقد سیاست های عملی، حاکمان و مجموعه ی نظام بدل شد. به بیان دیگر، سروش در تبیین مصداق بحث های نظری خود از مرزهای نظر فراتر رفت و نظام حاکم و سیاست های آن را نشانه ی نظام فقه مدار و شریعت باور و ریاپروری دانست که پیشتر از آن برحذر داشته بود.

در لا به لای این نوشته ها، سروش خود را ناصح و منذری «به در آمده از خانه ی قدرت» و «پای در دامن عزلت کشیده ای در جستجوی حقیقت» و « چشم بسته بر مصلحت سیاست و ریاست» معرفی می کند: 
« من از روزی که این عیوب و آفات را ذاتی و نهادی این نظام دیدم، با آن‌که درها به روی من گشاده بود، از خانه قدرت بدرآمدم و پای در دامن عزلت کشیدم و چشم از مکسب و منصب دوختم و دل از وسوسه ی ریاست بپرداختم، و وضو از چشمه ی حقیقت ساختم و چارتکبیر بر مصلحت‌ زدم و تن به رنج غربت دادم و گوش به ندای وجدان سپردم و دست به نشر معرفت بردم و زبان به انذار و نصیحت گشودم و نقد سنت و سیاست را پیشه گرفتم و
می‌شنیدم فحش و خر می‌راندم
ربّ یسّر زیر لب می‌خواندم
هر زمان می‌گفتم از سوز درون اهد
قومی انّهـم لایـعـلـمـون 
«من و هم صحبتی اهل ریا؟ دورم باد». مروت و مردمی را بفروشم به استخوان خوکی و عطسه ی بزی؟... 

 اگر غرض از دین‌ورزی، جامه دریدن در عزای بزرگی یا مدیحه‌خواندن در ثنای خواجه‌یی یا وسواس ورزیدن بر سر حکمی یا نزاع کردن بر سر حادثه‌ و شخصیت تاریخی ممکنی یا چانه زدن بر سر ریاستی و خلافتی است، آن ارزانی ظاهرپرستان باد. امّا کجاست غزالیی که احیاء علوم دین کند و اخلاق را برتر از فقه بنشاند و کجاست حافظ دلیری که مجاملت و معاملت را به کناری نهد و بر مسند نقد جامعه دینی بنشیند و عزم ویرانی کند و رخنه در مسلمانی کند و کفر نهان در زیر ظاهرپرستی را بر آفتاب افکند و پرده ی  تزویر را بدرد و مدرسه ی مدارا و مروت بنا کند. ...»

و در سروش، قدرتی از جنس کلام نهفته است که توان خود را از سنتی می گیرد که او خود ناقد آن است و البته طرز بیان آن بر جلوه ی معنوی آن می افزاید. این قدرت از بن با سیاست بیگانه نیست، و اگر فاصله ی خود را با سیاست عملی و حکومت نگاه ندارد، و به سودای پیاده کردن (یا سوار کردن) تئوری حکومت دموکراتیک دینی نیافتد، معلوم نیست آفاتی همانند بدیل خود نیابد و سرشت باطنی و تبار عرفانی نخبه گرایانه ی آن به سرنوشت عملی اندیشه ی ولایت فقیه دچار نگردد.

ج) سروش اصلاح گر معرفت دینی و عرصه ی اجتماعی:
شاید به جرأت بتوان سروش را آغازگر سنتی در روشنفکری دینی در ایران دانست که با رسیدن به خودآگاهی، آشکارا از پروژه های اصلاحی خود سخن گفته و نوشته و با نگاه درجه دوم به خویشتن و برنامه ی اصلاحی خود نظر افکنده است. اگر آگاهی از سنت، مرگ آن باشد، رویکرد معرفت شناسانه و نگاه درجه دوم سروش نه تنها نشانه ی دگر دیسی، تحول و بلوغ فکری سنت اصلاح گری دینی از سید جمال به این سو و ثمردهی آن است، بلکه نشان می دهد که زمان اخذ تصمیم های معرفتی درجه اول در اندیشه ی اصلاحی فرا رسیده است. تناقضی که در درون سنت روشنفکری دینی نهادینه شده است و در ذات متناقض نمای آن ریشه دارد: از یک سو، با نگاه درجه دوم از صدور احکام درجه اول تن می زند و از سوی دیگر پای در راه پیامبران و همپای آنان، بی شریعت و کتاب راهنمای تازه ای، پیام رسانی و یادآوری  روزگار نو را بر دوش می کشد.

درست است که اعتقاد به خاتمیت و ختم نبوت، آزادی و به همان نسبت، مسؤولیت  بیشتری را بر دوش یکایک مؤمنان در تشخیص اعتقادات و احکام نهاده است و بهره ی ظاهری یکسان آدمیان از عقل این بار مسؤولیت را نیز به تساوی میان همگان تقسیم می کند، اما در این میان اگر عالمان دین و به طور مشخص فقیهان -به حکم مرتبه ی فروتر فقه به مثابه ی پوسته ی ظاهری و قشر بیرونی دین- از مرتبه ای دانی نسبت به راه یافتگان به گوهر حقیقی دین، عالمان عامل اخلاق و سالکان طریق الی الله و صاحبان درجات فروتر تجربه ی  نبوی برخوردار اند، و  در این میان تلازمی ضروری میان کسوت روحانی و پیام رسانی غیب  و انذار و تبشیر (به فرض وجود و امکان در دوران مدرن به تعبیر فلسفی) و دستگیری و  راهنمایی برقرار نیست، جایگاه روشنفکر دینی و به طور مشخص ایستار سروش کجاست؟ پاسخ سروش، به جای پرداختن به جنبه ی نظری مسأله، بیشتر عوامل اجتماعی و ساختار ذهنی باور مؤمنان را نشانه می گیرد؛ پاسخی که به خوبی تناقض های درونی روشنفکری دینی را نشان می دهد:

« ... قلم من در اين جا و در همه جا عمداً از داوري در باب عقايد خاص شيعيان و غير شيعيان تن مي‌زند و تنها به ربط منطقي و نتايج تاريخي آنها ديده مي‌دوزد. من نيک مي‌ دانم که اکثريت شيعيان و غير شيعيان مقلدند نه محقق، و عقايدي دارند معلّل و غير مدلّل، که زاده جبر محيط و تلقين و تربيت است. و من ايمان تقليدي آنان را برنمي‌آشوبم. به‌علاوه نگاه درجه دوم و شيوه پلوراليستي من، اجازه نمي‌دهد که به راحتي در باب ناجي و هالک بودن فرقه‌های گونه‌گون اسلامي حکميت کنم و گروهي را به بهشت و گروهي را به دوزخ بفرستم.
نـمي بينـم نشـاط عـيش در کـس
نه درمان دلي نه درد ديني
درون‌ها تيره شد باشد که از غيب
چراغي برکند خلوت نشيني
من آن خلوت نشين غيب نيستم امّا آنچه نوشته‌ام و مي‌نويسم از سر درد دين و براي درمان دلها است

« ... [من] هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و بسط تجربه نبوي جز اين مراد ندارم.» و «... هر منزلت ديگري براي آنان [امامان شیعه] و ديگر سالکان متصور است. و ما کان عطاء ربّک محظوراً»

تجربه ی اصلاح گری سروش به روایت خود وی، از واژگانی بهره می برد که به نوعی در گفتار پیامبرانه به کاربرده می شود و  همانند سازی آشکاری میان تجربه ی شخصی اصلاح گران و داستان هدایت گری انبیاء الهی در آن ها نمایان است. اگر به یاد بیاوریم که:

« هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم

و آن گاه بخوانیم: 
« من از روزی که این عیوب و آفات را ذاتی و نهادی این نظام دیدم ... گوش به ندای وجدان سپردم و دست به نشر معرفت بردم و زبان به انذار و نصیحت گشودم ... و:
می‌شنیدم فحش و خر می‌راندم
ربّ یسّر زیر لب می‌خواندم
هر زمان می‌گفتم از سوز درون اهد
قومی انّهـم لایـعـلـمـون»
...  کجاست غزالیی که احیاء علوم دین کند و اخلاق را برتر از فقه بنشاند و کجاست حافظ دلیری که مجاملت و معاملت را به کناری نهد و بر مسند نقد جامعه دینی بنشیند و عزم ویرانی کند و رخنه در مسلمانی کند و کفر نهان در زیر ظاهرپرستی را بر آفتاب افکند و پرده ی تزویر را بدرد و مدرسه ی مدارا و مروت بنا کند و کجاست مولانایی که درس عشق و آزادگی بیاموزد و از جدائی‌ها شکایت کند و معنی واحد در زیر اختلاف صور را آشکار نماید و ملت عشق را برتراز هفتاد دو ملّت بنشاند؟»

هرچند وی فروتنانه و به راستی، تبار اندیشه و غایت مطلوب و میسور مرام خود را در احیاء دین (معرفت دینی) و   تکرار تجربه ی نبوی، غزالی، حافظ و مولانا معرفی می کند، و خلوت  نشينی غيب و رازدانی را از خود نفی می کند، اما پرسش بنیادین مشروعیت و حجیت گفتار اصلاحی، مبنی بر عدم کفایت  انگیزه (از سر درد دين و براي درمان دلها و عشق به حقيقت) همچنان نیازمند پاسخ است. به بیان دیگر، آیا سروش کسوتی را که از عالمان دین و مشخصاً فقیهان و اخیراً امامان شیعه دریغ می کند، خود در عمل بر دوش ندارد؟

[1] دیدگاه حسی و تجربی، همچون نظر کردن در تاریکخانه به فیل است و قدرت احاطه بر همه ی مطلوب و معلوم را ندارد. نه تنها دیدگاه حسی، که دیدگاه عقلی محض هم چنین است. و تا آدمی در قفس آدمیت است، حکمش همین است. و آن «گوینده ی معاصر» که می گفت:
هین قفس برگیر تا این یک نفس باقی است ما را
این یقین سینه سوزم بس که در حبس گمانم
به همین تمنای محال اشاره می کرد.
عبدالکریم سروش، صراط های مستقیم، تهران: مؤسسه ی فرهنگی صراط، ۱۳۷۷، ص ۱۵.