Main

December 15, 2005

اندر دواعی و موانع نوشتن!

چه باعث می‌شود آدم بنويسد يا ننويسد؟ واقعاً آيا چنان که حامد گفته است «رخوت» در وبلاگستان حاکم است؟ من اين‌جور فکر نمی‌کنم. دست بر قضا، در ميان وبلاگ‌‌های ملکوت، نويسنده‌ی سيبستان از همه پرکارتر بوده است. خودم اما مدت‌هاست که ديگر به سبک و سياق پيشين نه می‌نويسم. وبلاگ من از يک مقطع زمانی به اين سو پاک زير و رو شده است. پيشترها برای نوشتن، زياد با خودم سبک و سنگين نمی‌کردم که بنويسم يا ننويسم؟ از خودم نمی‌پرسيدم آيا فلانی از نوشته‌ی من ممکن است خوش‌اش بيايد يا نه؟ دليل‌اش هم البته اين بود که وبلاگ‌ام را خانه‌ی شخصی و مجازی خودم می‌دانستم که به نوعی ديگر دارم در آن زندگی خود را در کمال فرديت اما در ساحت ديگری ادامه می‌دهم. امروز هم تلقی من از وبلاگ چندان فرق نکرده است. تنها ملاحظات‌ام بيشتر شده است. شايد يکی از دلايل‌اش اين است که آدم وقتی ازدواج می‌کند محتاط‌تر می‌شود و حساب‌گرتر. حالا علاوه بر مردم بايد فکر کنی شريک زندگی‌ات درباره‌ی اين‌ها که تو می‌نويسی و شايد پاره‌ای اوقات فقط سهو القلم است چه فکر می‌کند. يک دليل بزرگ‌اش هم البته گرفتاری است و غم نان و اين حرف‌ها. شايد اگر وقت فراخ‌تری می‌داشتم و دست آرزو به اين اندازه از دامن تمنا کوتاه نبود، چنان که دلخواه من است می‌نوشتم هر روز.

اما نوشتن برای من نوعی خود درمانگری است،‌ اما نه هر نوشتنی. نوع نوشتار شسته‌رفته‌ی عالمانه و تحليل‌گرانه‌ی اهل فضل مقصود من نيست. نوشتن يک جور وسوسه است. يک بار ديگر شايد نوشته باشم که آتش اين‌ نوع نوشتن را عين القضات با آن سخنان سوزناک و تازيانه‌وارش به جان من انداخت. نوشتنی که لايه‌ای از سلوک روحی است. اين سلوک البته شرايط مساعد هم می‌خواهد که فقط می‌توان «نقد وقت‌» ناميدش. هنوز هم آيا می‌توان از عاشقی نوشت؟ آری می‌شود ولی قطعاً نوع‌اش فرق کرده است. دغدغه‌های آدم وقتی فرق کند، نوع نوشتن‌اش هم عوض می‌شود. اين‌ها که می‌گويم به اين معنا نيست که حرف‌های حامد لزوماً بيراه است. برای من کم‌کاری در نوشتن يا پرکاری دلايلی ديگر دارد. وبلاگ هم به آن شيوه‌ای که حسين درخشان «پدر»‌اش شده است ديگر پاک لوث شده است. قطعاً وبلاگ را چنان نمی‌بينم که حسين درخشان می‌بيند. وبلاگ‌نويسی برای آدم‌ها يک شغل تمام وقت نيست. در نتيجه، بلاگيدن يک آدم بستگی مستقيم به حال و هوای روحی آن آدم دارد و نيازی که به نوشتن حس می‌کند. گاهی اوقات با همين نوشتن آدم با کسی حرف می‌زند. پيام‌هايی را می‌فرستد که جور ديگری نمی‌شد بيان‌شان کرد. گاهی اوقات نوشته‌ی وبلاگ می‌تواند يک جمله‌ی کوتاه چند کلمه‌ای باشد اما تکان‌دهنده و گيرا. بارها با خودم گفته‌ام هر وقت سفر می‌روم يادداشت‌های کوتاهی از سفرم می‌نويسم. اما در هيچ کدام از سفرهايی که در اين يک سال اخير داشته‌ام، در حين سفر يا بعدش اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشته‌ام با وجود اين‌ که خيلی چيزها برای نوشتن بوده است. سفر يک روزه‌ای که به کپنهاک داشتم با وجود کوتاهی‌اش حرف زياد داشت برای نوشتن، اما مصادف با شرايطی شده بودن که فرصت تايپ کردن دو کلمه هم نبود و نوشتن خود عقوبتی بود.

December 12, 2005

Dr. Soroush

دکتر سروش